تبليغاتX
خاطرات مموش و میمیش

امروز دوشنبه ۲۷ مهر

این روزا چون نزدیک آخر ماهه ما توی شرکت سرمون خیلی شلوغه ... همیشه سر برج که میخواد برسه ما یه عالمه کار داریم . این چند روز همش تا ساعت 7 شب  اضافه کار موندم تا آخر هفته هم وضعیت همین جوریه . شنبه شب مموش اومد شرکت دنبالم با هم رفتیم خونشون. خیلی خسته بودم اصلا حس و حال نداشتم تا خونه خودمون برم (آخه خونه مموش اینا به محل کار من خیلی نزدیکه). شب و اونجا موندم . شام که خوردم رفتم خوابیدم . مموش هم رفت استخر و وقتی اومد من خواب بودم . صبح هم ساعت ۷ صبح با هم بیدار شدیم . منو تا جلوی شرکت رسوند و خودش هم مسابقه داشت . راستی شاید امروز عکس مموش منو توی روزنامه همشهری چاپ کنن ...

بهشون یه مدال و یه ظرف پیرکس داده بودن  که دیشب هدیه اش و آورد برای من و گفت بذار توی جهازت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 7:9 توسط مونی |

یه آپ کوچولو

سلام . ساعت ۷ صبحه . امروز سه شنبه است و من خیلی خوشحالم . چون سه روز تعطیلم . فردا که چهارشنبه است و شهادت امام صادق(ع) است و پنج شنبه و  بعدش هم جمعه ...

فقط امیدوارم بهم خوش بگذره ... فقط امیدورام اتفاقی نیفته که این تعطیلات منو خراب کنه ... باید نهایت استفاده رو ببرم ...

راستی امشب شب تولد داداش جونمم هستش . میخواهیم همگی شام بریم بیرون

دیگه بیشتر از این وقت ندارم بنویسم باید برم سر کار ....

فعلا ... در ضمن مموش دیشب سمنان بود . آخر شب برگشت تهران . مسابقه داشتن ....

اما باختن....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:21 توسط مونی |

شنبه ۱۸ مهر

تعطیلات آخر هفته نسبتا خوبی و پشت سر گذاشتم . پنج شنبه مموش باید میرفت لواسون اما  مثل اینکه خواب مونده بود . البته من که باور نمکنم . چون محاله که مسابقه داشته باشه و خواب بمونه .

خلاصه عصر 5 شنبه اومد خونه ما و با هم رفتیم براش یه گوشی موبایل خریدیم . آخه گوشی اش دیگه خدایی خیلی داغون شده بود . بعد هم خوشحال و خندان اومدیم خونه . مامانم ماکارونی پخته بود . زدیم تو رگ و حالشو بردیم. بعد از شام یه مقدار با گوشی مموش ور رفتیم و یکی دو ساعت که گذشت دیگه رفت و منو تنها گذاشت .باز هم ناراحت شدم آخه میدونید از بودن در کنارش سیر نمیشم . اگه صد سال هم با من باشه فکر میکنم یک ثانیه گذشته . خب دوسش دارم . عاشقشم دست خودم نیست .

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:12 توسط مونی |

آشتی کنون

سلام .... ما آشتی کردیم... ما آشتی کردیم ....

البته الان دو روزی میشه . اما نتونستم بیام نت و خبر بدم

سه شنبه (۱۴ مهر)  ساعت ۴ اومد دنبالم جلوی در شرکت و منو سوار کرد و برد خونشون و بعدش هم آشتی کردیم و شبش هم رفتیم گردش و تفریح

دوتایی با هم رفتیم و بین راه مامانم هم سوارش کردیم و بردیمش جاده فشم و میگون

آخه طفلکی مامانم تو این چند روز که ما با هم قهر بودیم خیلی ناراحت بود و غصه میخورد  . اما وقتی دید ما آشتی کردیم و دوباره شدیم دو تا مرغ عشقخیلی خوشحال شد ۰

خیلی اون شب خوش گذشت و ما یه عالمه شام خوردیم و من رژیم و شکستم و هر چی دلم خواست خوردم . تازه به گربه هایی که از بوی غذا اومده بودن دور آلاچیق ما به اونها هم غذا دادیم ....

بعد از شام مامانمو گذاشتیم خونه و خودمون رفتیم خونه مموش اینا  . چون دیر وقت بود همه خواب بودن . ما هم زود رفتیم خوابیدیم.

الان هم با هم خیلی و خوبیم و همه چیز و فراموش کردیم و انگار که اتفاقی نیفتاده  

دیروز هم رفته بود لواسون . از اونجا که برگشت اومد خونه ما . ساعت ۱۰ شب بود که زنگ زد و گفت نخواب میخوام بیام پیشت  منم با کلی ذوق منتظر شدم .

برام یه تابلوی خیلی قشنگ به عنوان هدیه آورده بود . عکس یه دختری بود که گیتار میزد و خیلی زیبا بود . منم کلی خوشحال شدم و ماچش کردم. یه ساعت پیشم موند و رفت ....

این هم از خاطرات این چند روز من . البته خیلی سانسور داشت . چون زیاد وقت ندارم همه رو خلاصه تعریف کردم  به بزرگی خودتون ببخشید .

مموش مهربونم تا ابد گرفتارتم

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:26 توسط مونی |

سه شنبه ۱۴ مهر

شاید بتونم بگم دیشب بدترین شب زندگیم بود . انقدر گریه کردم که صبح که میخواستم از خواب بیدار بشم چشمام باز نمیشد . انقدر پف کرده که با خجالت اومدم سرکار و همش سرم پائینه که کسی منو نبینه.

دیروز تا ساعت ۵ ازش بیخبر بودم . یه اس ام اس دادم که چطور میتونی ۴ روز بدون من سر کنی و در جواب برام نوشت :  "تهران نیستم و حالا حالاها هم برنمیگردم . مواظب خودت باش "

سریعا بهش زنگ زدم . انگار واقعیت داشت . توی جاده بود . رفته بود شاهرود . دیگه نتونستم صحبت کنم و تلفن رو قطع کردم . باز فکر کردم داره شوخی میکنه ... باورم نمیشد که بدون خداحافظی با من .... بدون اینکه بیاد ببینمش رفته باشه ... زنگ زدم به مادرش ... اما واقعیت داشت ... وقتی مادرش گفت رفته دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و مثل یه بچه کوچیک شروع کردم به گریه کردن ....

انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد ....

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 8:38 توسط مونی |

Home
Email
Night Skin